بسم الله...
عذر تقصیر بابت تاخیر، اما علتش را اگر بخواهید ، راستش خیلی گشتم که از کجا و چه بنویسم و متحیر بودم ...
البت الان هم هنوز نمیدانم که حق مطلب ادا شده است یا خیر...

بسم الله الرحمن الرحیم

لمّا خلق الله إبراهیم کشف عن بصره، فنظر فى جانب العرش نورا فقال: إلهى و سیّدى ما هذا النّور؟ قال یا ابراهیم هذا نور محمّد صفوتى، قال إلهى و سیّدى و أرى نور إلى جانبه؟ قال یا إبراهیم هذا نور على ناصر دینى، قال: إلهى و سیّدى و أرى نورا ثالثا یلى النّورین؟ قال: یا إبراهیم هذا نور فاطمة تلى أباها و بعلها ، فطمت بها محبّیها من النار

وقتى خداوند، ابراهیم را آفرید، پرده از دیدگان او برطرف شد، پس به جانب عرش الهى نظرى افکند و عرض کرد: خداوندا، این چه نورى است.

فرمود: این نور محمّد، برگزیده خالص من است.

عرض کرد: مولاى من، نورى را در کنار آن مشاهده مى‏کنم؟

فرمود: این نور على یارى کننده دین من است.

عرض کرد: نور سومى را نزد آن دو نور مى‏بینم؟

فرمود: اى ابراهیم این نور فاطمه است که در کنار پدر و شوهرش می باشد ،

به وسیله ی او دوستدارانش را از آتش جدا می سازم


پ.ن : سال ها آرزو داشتم تولد را با بوسه بر ضریحشان تبریک بگویم.
و امسال مادر ، ما را به قم برد ، برای تولدش....





طبقه بندی: ترکش های سرگردان ارمیایی، 
نگارش در تاریخ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 توسط ارمیا معمر | نظرات ()

بسم الله...

ناقابل چها روزی را در پی اعتلای فرهنگم بودم و مشغول گز کردن مصلای تهران!

راستی گفتم مصلای تهران، ولی شما ترجمه تحت الفظی ( کلمه به کلمه) نفرمایید که نماز آخرین حاشیه آنجا بود و تهران هم که بین الملل شده بود!

بعضی ها ناراحت بودند که چرا نمایشگاه قرآن شده است این نمایشگاه بین المللی کتاب و برخی دیگر نگران که چرا گشت ارشاد حاضر در نمایشگاه نمیتواند همه را کنترل کنند و البته آن چه بیش از همه ذهن را مشغول میکرد تناسب مخاطبان با عرضه ها بود!

غرض نوشتن نقد بر نمایشگاه و عرضه هایش نیست فعلا و علتش پر واضح که نه اینجا جایش است و نه من آدمش!

فقط میخواهم سفرنامه چهار روزه ای بنویسم بر نمایشگاه بین المللی کتاب تهران !

نمایشگاه کتاب تهران 91

شروع هر ساله نمایشگاه از الف ها بود خب شاید همان اولش بود که افق را دیدم ، افقی که خواهران و برادرانش را به امید عدم اختلاط! جدا کرده بودند و آقا رضا هم گاهی برای آقایان و گاهی برای خانم ها نوشته ای می نوشت و امضایی حواله می کرد، البت اگر خوانندگان پر و پا قرصش فرصت می دادند و او را با فروشنده کتابها اشتباه نمی گرفتند!

رسانه های فعال مستقر در سالن به هر شکلی که می توانستند برنامه جذاب تولید می کردند به هر قیمتی! و البت ما هم سهیم بودیم در قیمتشان!

مجری شبکه قرآن سعی می کرد قدم زنان در غرفه سوره مهر محصولاتش را معرفی کند و جلوی دوربینش از ما خواست تا کتابی را به او معرفی کنیم و فریاد حافظ هفت من را شنید، و در پی اش دو جمله ای آمد ، اولیش حسام بود که گفت : جلدش قشنگه برا همین میخونیمش و دومیش هم  متصدی غرفه که میگفت کتاب سفرنامه مقام معظم رهبری است به شیراز و حالا شما حدس بزنید با چه ترکیبی مجری شبکه قرآن رسید به این جمله: بله این کتاب حافظ هفت هستش که مقام معظم رهبری در بازدیدشون از نمایشگاه ویژگی این کتاب رو در طرح جلدش می دونستند !!!!
عالم خوانی کار من نیست ، اما باید تشکر کرد از آقای قرائتی که همه سخنرانی ها و کتابهایشان را در یک لوح خیلی فشرده ( همان
DVD ) جمع کرده بودند در کنار قیمت های نجومی کتابخانه های دیجیتال تنها به قیمت 3500 تومان به نمایشگاه رسانده بودند.

خیلی ها نمایشگاه آمده بودند ، از پسر صاحبخانه پدربزرگم بگیر تا حسین آقای قطعه 26 و میثم دوئل و عمو حسینی!

و فتوغراف قوات الخاصه! که وقتی دست و پا شکسته به عربی گفتمش که عکس میگیرم برای دل خودم که پاسخم داد: شه ژالب! ( همان چه جالب خودمان)

و شایداز همه شان معصوم تر کودکی بود که تکیه کرده بود بر شهید مطهری ، برای آینده اش...
 
نشر افق و رضا امیرخانی
نشر افق و رضای امیرخانی که حسابی در نقدش خواهم نوشت انشاالله...!
 
غرفه حجت الاسلام و المسلمین قرائتی
 
همان پسر صاحبخانه پدربزرگم...!
 
حسین اقای قدیانی..
 
همان فتوغراف...!
 



طبقه بندی: محیط شیمایی ، با ماسک وارد شوید!، 
نگارش در تاریخ شنبه 23 اردیبهشت 1391 توسط ارمیا معمر | نظرات ()


بسم الله...

عهد کرده بودم دوباره ننویسم مگر اینکه از محمد شروع کنم،

محمدجان سلام؛

خیلی وقت است که  حرفهایم را برایت نگفته ام، شاید چون حس میکنم که همیشه میدانی آنکه می خواهم بگویم را و شاید هم من دیگر تو را ....

نه، من از اولش هم شما را نمی دیدم ولی نگرانم که نکند این چند وقت از چشمانت افتاده ام که هنوز بعد از 12 روز هم نمیتوانم با شما حرف بزنم...

عموجان، اعتراف می کنم همه قرارهایی که با شما گذاشته بودم مشمول قانون خلف وعده شد!

و راستش را بخواهید دیگر می ترسم که بگویم ، قول میدهم ...

راستی چند وقتی است محمدی را یافته ام که خَلقاً و خُلقاً  شاید اشبه الناس است به شما... و حالاست که می فهمم که وقتی حاج خانم میگوید بیست و چند سالگی هم معصوم بودید یعنی چه...

و خدا را شکر که این محمد بیست و دو ساله را برایم فرستاد تا من هم صدایش را بشنوم که فَارجِعِ البَصَر یا اُولیِ الاَبصار...

عموجان ، چند وقتی است حاج خانم  محمد بهشتی را که می بیند به یادت در بهشت اشک می ریزد... و من هنوز گرفتار چند لغت برای حرف زدن با شما...


پ.ن : با تشکر ویژه از برادر محسن




طبقه بندی: با وضو وارد شوید!،  ترکش های سرگردان ارمیایی، 
نگارش در تاریخ جمعه 22 اردیبهشت 1391 توسط ارمیا معمر | نظرات ()

بسم الله...

ام من یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء...

ام من یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء...

بچه ها آرام تر ، مادر دعا می کند..

الهی عجل وفاتی...

....

و دخل الحسن والحسین علیهم السلام فقالا: یا أسماء ما ینیم أمنا فی هذه الساعة؟

اسماء مادر ما این وقت نمی خوابید؟

قالت: یا بنی رسول الله لیست أمكما نائمة،

قد فارقت الدنیا

... دیگه بی مادر شدیم

فوقع علیها الحسن علیه السلام یقبلها مرة ویقول: یا أماه كلمینی قبل أن تفارق روحی بدنی

مادر حرف نزنی باهام می میرم...

وأقبل الحسین علیه السلام یقبل رجلها ویقول: یا أماه أنا أبنك الحسین كلمینی قبل أن یتصدع قلبی فأموت

مادر قلبم داره می ایسته...

آقا زاده ها به بابا خبر بدید ،

... دوان دوان تا مسجد

و رفعا أصواتهما بالبكاء فابتدرهم جمیع الصحابة فقالوا: ما یبكیكما یا بنی رسول الله صلی الله علیه و آله

باگریه فریاد می زدند... اصحاب جمع شدند،... چرا گریه می کنید؟

فقالا: قد ماتت أمنا فاطمة علیها السلام

علی صدای پسرها رو شنید:

فوقع علیعلیه السلام على وجهه

علی با صورت بر زمین ... لا حول ولا قوة الا بالله




طبقه بندی: ترکش های سرگردان ارمیایی، 
نگارش در تاریخ پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 توسط ارمیا معمر | نظرات ()


بسم الله...

محمد بر کوه بود و در غار ، خیلی وقت بود که اینجا می آمد ، اما آن شب

...

" انا انزلناه فی لیلة القدر"

و بر پیامبرِ مبعوث شده ، قرآن نازل شد...

و خدایش آنقدر او را کریم و بزرگ پرورش داد که قرآن را برایش خواند!

 

و آن شب وسعت محمدصلی الله علیه و آله آنقدر بود که خدا برایش قرآن نازل کرد

...

محمدصلی الله علیه ، محبوبترین بندگان خداوند بود و اشرف مخلوقات،

و همان نبی چهل روز ، روزه .. چهل شب افطار با نان و خرما .. چهل سحر، شب زنده داری...

و اینک خدایش میخواهد بر او عطا کند

عطایی عظیم ، عطایی که با نزول نمیتوان بر محمدصلی الله علیه و آله  جاری اش کرد...

عطایی که عظمتش آنقدر است که خدا باید خودش او را به محمدصلی الله علیه  دهد...

و نبی را به نزد خود میبرد در معراج شبی و سیبی هدیه می دهد او را...

و محمدصلی الله علیه  را ندا می آید: " انا اعطیناک الکوثر"

 

و در عجبم از  ناکثین و مارقین و قاسطین که جمع شده اند و نازله محمدصلی الله علیه بر دست! هدیه خداوند به او را میان در و دیوار به آتش ... لا حول ولا قوة الا بالله

 

درد سر ، بین گذر ، چند نفر، یک مادر

شده هر قافیه ام یک غزل درد آور

ای که از کوچه ی شهر پدرت می گذری

امنیت نیست از این کوچه سریع تر بگذر

دیشب از داغ شما فال گرفتم ، آمد :

دوش می آمد و رخساره … نگویم بهتر!

من به هر کوچه ی خاکی که قدم بگذارم،

نا خود آگاه به یاد تو می افتم مادر

چه شده ، قافیه ها باز به جوش آمده اند:

دم در، فضه خبر، مادر و در، محسن پر !




طبقه بندی: ترکش های سرگردان ارمیایی، 
نگارش در تاریخ جمعه 1 اردیبهشت 1391 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...

این نوایی که می شنوید ، مداحی استاد بزرگوارم جناب آقای میثم مطیعی است... فاطمیه 91
گفتم باشد متن و ترجمه اش ، شاید به کار آید...

یا من بَدَا فی کُل ِ ضِلع ٍ کَسرُها أُمَّ أَبیها

ای آنکه در هرسینه ای شکستگی اش نمایان شد

 

حَتّی غَدَا فی کُل قَلب ٍ قبرُها أُمَّ أَبیها

تا جائیکه در هر دلی آرامگاهی برای او هست  

 

أُمّاهُ لَو تَبکینَ قتلَ السِّبطِ فی جنبِ الفُراتِ 

مادر جان! آن هنگام که در عزای کشته شدن حسینت در کنار فرات می گریی

 

نوحِی علی مَن ناضَلوا و جاهَدوا ضِدَّ الطُّغاةِ

از داغ آنهایی که علیه ظلم و طاغوت ایستادند و جانانه جنگیدند نیز نوحه بخوان!


یا قُرَّةَ عینِ الاوصیاءِ

ای نور چشم تمام اوصیا

 

أدعوکِ دَوماً هذا نِدائی

دائما تو را می خوانم، این ندای من است

 

صلَّی علیکِ ربُّ السَّماءِ

پروردگار آسمان بر تو درود می فرستد

 

فاطمة، یا بَضعةَ المصطفی         فاطمة، تبکی لَکِ عینُ الوَفی

فاطمه، ای پاره تن مصطفی         فاطمه، دیدگان وفا در عزای تو می گریند

 

أدعو و دمعُ العین ِ لِلکونِ صَدَی آه ٍ واویلاه

صدایت می زنم و اشک چشمم به سمت جهان پژواک می شود

 

یا بنتَ من یَجری بکفَّیهِ النَّدَی آه ٍواویلاه

ای دختر پیامبری که بارش باران به اشاره دستهای اوست

 

سالَت دماء ُالشّیعةِ مِن قلبِ بحرینِ الحزینِ

اینک این خون شیعه است که از قلب اندوهگین بحرین جاری می شود

 

و هذه أَبنائُکِ تدعُوکِ یا أُمَّ الحسین

اینها فرزندان تواند ای مادر حسین که تو را می خوانند

 

زهراءُ دَومًا قَلبی یُنادی

دل من همیشه تو را می خواند یا زهرا !

 

یا بَضعةً مِن خیرِ العبادِ

ای پاره تن بهترین بندگان

 

ذِکراکِ رمزٌ لِلاتّحادِ

یاد تو رمز اتحاد ماست

 

فاطمة، یا بَضعةَ المصطفی         فاطمة، تبکی لکِ عینُ الوَفی

فاطمه، ای پاره تن مصطفی         فاطمه، دیدگان وفا در عزای تو می گریند

 

شاعر: برادر مرتضی حیدری آل کثیر

مداح: برادر میثم مطیعی

 

سلامُ اللهِ علی جمیعِ المُجاهدینَ فی سبیلِ الحقِّ، السَّلامُ علی الرِّجالِ و النِّساءِ و الأطفال، المظلومینَ فی بحرین، السَّلام علی الأُمّةِ الإسلامیةِ الواعیةِ، لاسیّما إخوتَنا فی تونُسَ و مصرَ و لیبیا و الیمن، تحیةً طیبةً مِن الطُّلّابِ الإیرانیّینَ، أبناءِ الثورةِ الإسلامیةِ فی إیران

سلام خدا بر همه مجاهدان راه حق، سلام بر مردان و زنان و کودکان مظلوم بحرین، سلام بر امت بیدار شده اسلامی، به ویژه برادرانمان در تونس و مصر و لیبی و یمن، سلامی گرم از طرف دانشجویان ایرانی، فرزندان انقلاب اسلامی ایران




طبقه بندی: ترکش های سرگردان ارمیایی، 
نگارش در تاریخ شنبه 19 فروردین 1391 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...

فرقی نمیکند در کوچه های مدینه...
یا در خیابان های منامه؛

دست شرطه حجاز    همیشه سنگین است...

مادر...


پ.ن : مثل بنده ی حقیر، شما هم منتشر فرمایید.



طبقه بندی: ترکش های سرگردان ارمیایی، 
نگارش در تاریخ جمعه 18 فروردین 1391 توسط ارمیا معمر | نظرات ()

بسم الله...
اول. سلام که محض ابراز ارادت است و انتظاری بابتش نیست...
دوم. دلم میخواست برایتان بنویسم.. اما دست باید پاک باشد برای نوشتن و ذهن خالی از گناه...
سوم. حیفم آمد بودنتان را ثبت نکنم!!!!! حداقل برای ارمیا...
چهارم. برادران رحمی...

تپه لاله ها...

تپه لاله ها 3 فروردین 1391


بوستان نهج البلاغه

بوستان نهج البلاغه 3 فروردین 1391
 


پی نوشت :         
من آن نی ام که حلال از حرام نشناسم
شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام



طبقه بندی: با وضو وارد شوید!،  ترکش های سرگردان ارمیایی، 
نگارش در تاریخ یکشنبه 13 فروردین 1391 توسط ارمیا معمر | نظرات ()


بسم الله...

ماه من...
نماز آیات می خوانم ...
وقتی که نیستی ،


 من یك توصیه هم در زمینه‌ى سیاسى بكنم. عزیزان من! برادران! خواهران! در سرتاسر كشور، امروز ما احتیاج داریم به اتحاد و یكپارچگى. بهانه‌هاى اختلاف زیاد است. گاهى در یك قضیه‌اى سلیقه‌ى یك نفر، دو نفر با هم یكسان نیست؛ این نباید بهانه‌ى اختلاف بشود. گاهى در كسى یك گرایشى هست، در دیگرى نیست؛ این نباید مایه‌ى اختلاف بشود. آراء، نظرات، همه محترمند. اختلاف در درون، منازعه‌ى در درون، موجب فشل میشود. قرآن به ما تعلیم میدهد: «و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ریحكم».(2) اگر منازعه كنیم، سر مسائل گوناگون - مسائل سیاسى، مسائل اقتصادى، مسائل شخصیتى - دست‌به‌یقه شویم، دشمن ما جرى میشود. یك مقدار از جرأتى كه دشمن در سالهاى گذشته پیدا كرد، به خاطر اختلافات بود. امیرالمؤمنین (علیه الصّلاة و السّلام) به ما درس میدهد؛ میفرماید: «لیس من طلب الحقّ فاخطأه كمن طلب الباطل فأصابه». مخالفین دو جورند. یك مخالفى است كه دنبال حق است، او هم دنبال جمهورى اسلامى است، او هم دنبال انقلاب است، او هم دنبال دین و خداست، منتها راه را اشتباه كرده؛ با این نباید دشمنى كرد؛ این فرق دارد با كسى كه در جهت غیر نظام اسلامى، با هدف معاندانه‌ى علیه نظام اسلامى حركت میكند. دلها را به هم نرم كنید، برخوردها را نسبت به یكدیگر مهربانانه‌تر كنید.
بیانات در دیدار با اقشار امت اسلام در حرم رضوی ، فروردین 1391

پ.ن 1 : عذر تقصیر بابت تاخیر .. خیلی وقت بود که اینجا نیامده بودم ، یعنی خیلی وقت بود که اصلا وبلاگ خوانی هم نکرده بودم ، چه برسد به نوشتن..
پ.ن 2 : از همه آنها که آمدند و نوشتند باز هم معذرت می خواهم ، البت الان می روم و پاسخ کامنت هاشان را می دهم
پ.ن 3: به قول استاد ، باز هم فله ای پست گذاشتم ، اما راستش را بخواهید اینها که در سه پست زیر نوشته ام خیلی وقت بود روی کامپیوتر همراهم ( همان لپ تاپ خودشان!) مانده بود و شاید گوشه ای از ماوقع غیبتم باشد
 
پ.ن 4: حالم شبیه جامانده هاست ... یا غافر الذنوب ، اغفرلی



طبقه بندی: دلبری برگزیده ام که مپرس، 
نگارش در تاریخ پنجشنبه 3 فروردین 1391 توسط ارمیا معمر | نظرات ()

بسم الله...

اول نوشت: بچه ها دارند کارهایشان را می کنند ، قرار است پانزده نفری برویم اردوی جهادی...

اما این بار جهادی اش کمی فرق دارد، جهادی اش خاص تر است و آدم هایی که می برند از خواص!!!

کار همان کار است ، ساختن و تعمیر و مرمت و انبارداری و...

ابزار هم همان ابزار، بیل و کلنگ و سنگ و آجر و خاک و سیمان و...

تنها تفاوتش این است که دیگر قرار نیست قبل از شروع کار از راه دور به حضرت امیر سلام دهیم!

اینبار قرار است راهش نزدیک باشد، قرار است صحن حضرت باشد، صحن فاطمة الزهرا سلام الله علیها...

بنده خدا ابوذر خیلی پیگیر شده است، بچه ها هم دنبال پاسپورت و مجوز خروج از کشور و نظام وظیفه و... هستند، اما من هنوز...

قرار بود همه با هم برویم، روز آخر فهمیدم که من نباید بروم....

راستش را بخواهی هنوز دلم نشکسته بود....


بسم الله..

جمعشان جمع زیبایی است ، خیلی هاشان سال اولی هستند و بار اول است که دارند می آیند.

تهران که بودیم یک ماهی فیلم و کتاب و خاطره و روایتگری و... خوانده بودند و شنیده بودند

  و حالا که آمده بودند در منطقه ....

اصلا انگار اینها همان جامانده های پشت خاکریزند....

حاج حسین هم فهمیده بود حال اینها را...

من هنوز گرفتار چشمانش همراهشان از جنوب برگشتم...


آخر نوشت: ابوذر ، علی ، روح الله ، محمد ، سجاد ، احمدرضا ، حسام ، امیرحسین  و آقا مصطفی رفتند نجف برای ساخت صحن فاطمة الزهرا....

حالم شبیه جامانده شده... بینمان قرار بود من هم بروم اما غافل از اینکه دعوتی بوده اردوی جهادی !

حالا دلم شکسته است...

خدا کند بتواند برای خودم بنویسم ارباب...!




طبقه بندی: با وضو وارد شوید!،  ترکش های سرگردان ارمیایی، 
نگارش در تاریخ پنجشنبه 3 فروردین 1391 توسط ارمیا معمر | نظرات ()

 بسم الله...

 

خیلی سعی کردم که سروقت برسم راه آهن . بنده خدا آقا مصطفی را بابت موضوع ثبت سَمَن جهادی خیلی اذیت کرده بودم ، گفتم لااقل این بار سروقت بروم پیشش، 10:35 رسیدم راه آهن، قبلش آقا مصطفی زنگ زده بود و گفته بود توی ایستگاه راه آهن نشسته.

داخل ایستگاه  آقا مصطفی را پیدا کردم، سر صحبت باز شد از دیسک کمر آقا مصطفی که حالا تبدیل شده بود به یک مهره خرد شده در کمرش گرفته تا منبع آب روستای لیرو ( در مورد لیرو انشاالله خواهم گفت).

خلاصه ساعت 11:30 بود که قرار شد مراسم حرکت رسمی  هم اندیشی اندیش ورزان حرکت های جهادی از مقابل درب راه آهن تهران شروع شود

( حالا بماند که من چه ربطی به اندیشه ورزان دارم!)

 

مقصد بندرعباس بود و از آنجا هم جنوب کرمان، دوازده ساعتی با آقامصطفی و سید حسینی توی کوپه حرف زدیم از همه چی ، از نظام بشری و ظهور گرفته تا موتور برقی که این بلا را بر سر کمر آقا مصطفی آورده بود!

 

بندرعباس دیدن هم صفایی داشت، هرچند که در کل کمتر از یک ساعت توی شهر بودیم.

استقبال جلوی درب مدرسه ی بخش قلعه گنج که قرار بود محل اسکان ما باشد جذاب بود، به مصطفی گفتم: یادش بخیر تیراندازی توی لیرو را یادت هست! چقدر گفتیم بابا این روستا لازم داره دو شب هم که شده یک گروه نیروی نظامی اینجا مستقر باشد، کسی گوشش بدهکار نبود، حالا این همه آدم مسلح برای یک همایش!

 

مسجد خداچاه داد ، که بچه های راه کربلا ساخته بودنشان شد محل مراسم افتتاحیه...

بماند که بخشی از افتتاحیه به تقدیر و تشکر گذشت و بماند که سردار نقدی آمد و کلی تحویلمان گرفت و بماند که استاندار آمد و گفت مدرسه ای که شما درونش مستقر هستید را ما ساخته ایم !! ( که البته همان شب تابلویی را با جلوی درب  مدرسه دیدم که رویش نوشته بود: این پروژه از محل اعتبارات سفر مقام معمظم رهبری دام ظله العالی به استان کرمان احداث و در سال 1389 مورد بهره برداری قرار گرفت ).... همه ی افتتاحیه حواسم به چشمانش بود، و خدا مجری را خیر دهاد... و اما چشمانش...

 

من در چاه خدا دادی بودم که تا همین چند سال قبل برق نداشت و آب نداشت و روستایی هایش کپرنشین بودند و هیچ نشانه ای از حمام و دستشویی در روستا وجود نداشت و همه برای استحمام و قضای حاجت به برکه کنار روستا پناه می بردند.

حالا به همت بزرگیان و دیگر راه کربلایی ها ، اکثر خانه هایشان با آجر و بلوک سیمانی ساخته شده بود و حالا مسجد صاحب الزمان داشت و حالا بچه ها در منزلشان حمام می رفتند و حالا از 130 کیلومتری آب شرب به روستا آمده بود و حالا روستایی ها شب ها با چراغ برق خانه هایشا ن را روشن می کنند.

... همان موقع به بچه ها پیامک زدم ، و ما خیلی عقبیم... کلی کار داریم.

 نماز مغرب و عشا در کنار اهالی با صفای چاه خدا داد برگزار شد و قرار بود مراسم توجیه کارگروه ها در نمازخانه مدرسه ام ابیها برگزار شود.

 

تا حدود ساعت ده شب مراسم توجیه کارگروه ها ادامه داشت. شام و کلاس های مدرسه و گپ و گفت بچه ها و خواب!!! که حالا به نظر خیلی لازم می آمد.

 

.... سوار موتور بود، آرام داشت می خندید، تا به حال اینقدر از نزدیک ندیده بودمش ، چشمهایش بدجور برق می زدند ، نمیدانستم اینقدر زیبایند ، خواستم بگویم حاجی ما هم ... مولای یا مولای انت المولی و انا العبد و هل یرحم العبد الا المولی... رادیو جهادی بود که حالا داشت مناجات حضرت امیر را قبل از نماز صبح پخش میکرد، دوست داشتم بازهم چشمانم را ببندم تا چشمهایش را ببینم ، اما ....

 

حدود 8 صبح بود که سوار مینی بوس ها شدیم ، قرار بود هر کارگروه به یکی از روستاهای بخش قلعه گنج برود. قسمت شد و ماهم رفتیم به دورترین روستای منطقه ، یک ساعتی در راه بودیم ،بخشی از  راه با مینی بوس ها و مابقی را هم با تویوتاهای دو کابین! از همان ها که اول هر اردوی جهادی کلی این در و آن در میزنیم که یکی اش را بگیریم و آخر سر هم نمیشود!

 

 

 

پُشَک روستایی بود که شاید حدود 150 تا 200 نفر جمعیت داشت و همه اهالی در کَپَر زندگی میکردند،بزرگترین کپر روستا که حدود سه برابر کپرهای دیگر بود ، حسینیه روستا شده بود ، قرار بود جلسه کارگروه ما هم آنجا برگزار شود.

(خواستی بدانی کارگروه ها چه ها بودند و چه ها شد آخر مطلب خواهم گفت)

 

 

دامنه کوه محل روستا بود  و هوا از مدرسه کمی سردتر، روستایی داخل کپر مقداری هیزم آورد و در وسط کپر که جایی برای روشن کردن آتش فراهم کرده بودند روشن کرد،دود هیزم ها را به خاطر گرمایش با لذت پذیرفتیم، بحث و نظر بود و ایده در مورد کارگروه ها ، اما من گوشه ذهنم هنوز داشتم به چشمانش فکر میکردم.

 

 

ساعت حدود سه و نیم بود و به خاطر کمبود وقت بچه ها هنوز ناهار نخورده بودند، بالاخره بعد از دو روز یک کم فضا شبیه جهادی ها شده بود.

سه ونیم سوار همان هایلوکس ها و کاپرا ها شدیم که بیاییم مدرسه، یک ساعتی دو باره در راه بودیم، حدود ساعت پنج بود که رسیدیم ، وضو گرفتم و رفتم نمازخانه مدرسه ، و هنوز چشمانش داشت خودنمایی می کرد...

 

قرار بود بعد از نماز مسئولین کارگروه ها جمع بندی نهایی هر کارگروه ها را گزارش بدهند.

مجری خوش ذوق برنامه بسم الله اش را گفت،

 

بسم الله...

 

 

مجری داشت در حرم به همراه ارباب زیارت می کرد و من هرچه کردم نتوانستم خود را در کنار زائرین ارباب ببینم ، فقط..

همان چشم هایی که روز اول در مسجد صاحب الزمان مبهوتشان شده بودم ، اینبار هم کنار بچه ها زائر ارباب بود.

... حاج ابراهیم و بچه ها را از دور می دیدم که در هاله ای از نور در پی اربابشان سعی بین الحرمین می کردند زیارتشان شده بود نگاهِ با چشمان بسته شان و من هنوز اندرخم کوچه اول روستا ...

للحق...

 

قلعه گنج ، شده بود گنج بچه ها ، یکی یکی مسئولین گروه ها را می دیدم که داشتند برنامه ریزی می کردند تا بیایند و مستقر شوند در قرارگاه کربلا...

آن ها که حاج عبدالله را دیده اند ، خوب می دانند که قلعه گنج اگر بخواهد بشود بشاگرد چه کارها که باید برایش کرد...

 

اما والی به ما یاد داد که باید برترین بود ...

و چه زیباست نام حاج عبدالله والی و حاج ابراهیم همت در کنار قلعه گنج...

 


پ.ن : اگر می خواهی چیستی و چگونگی این کارگروه ها و دیگر موضوعات را بدانی برو به : www.jahadgar.com




طبقه بندی: و جهاد همان جهاد است، 
نگارش در تاریخ پنجشنبه 3 فروردین 1391 توسط ارمیا معمر | نظرات ()

این را یادت باشد برادر من ! برای منی که ادعای پیرو نظام بودن دارم، شیطان توجیهاتی می آورد که متناسب با حالم باشد...

غیبت می کنم با این توجیه که خیرخواهی برادر مومن که غیبت نیست...!

در مقابل فساد علنی سکوت میکنم با این توجیه که باید برای نهی از منکر احتمال تاثیر قائل بود !

از صحنه جنگ فرار میکنم با این توجیه که وقتی احتمال شکست میدهم ، ظلم به نفس است که بمانم !

 و از آن طرف

 وقتی باید صریحا اعلام موضع کنم و خودم را از جریان فتنه جدا کنم ، سکوت میکنم با این توجیه که صلاح این است !

اشتباه فردی که متصدی امری در نظام است را به سازو کار نظام ربط میدهم و در گوش هر نامحرمی بلند فریادش می زنم با این توجیه که اسلام در خطر است !

در جبهه ظالمین به نظام قرار میگیرم با این توجیه که نظام به منتقد احتیاج دارد!

امان از افراط و تفریط...

برادر من ، دین ما را با افراط ها و تفریط هایمان از ما میگیرند نه با شرابخواری و ....


این را هم عرض بكنیم؛ بعضی‌ها در فضای فتنه، این جمله‌ی «كن فی الفتنه كبن اللبون لا ظهر فیركب و لا ذرع فیحلب» را بد میفهمند و خیال میكنند معنایش این است كه وقتی فتنه شد و اوضاع مشتبه شد، بكش كنار! اصلاً در این جمله این نیست كه: «بكش كنار». این معنایش این است كه به هیچوجه فتنه‌گر نتواند از تو استفاده كند؛ از هیچ راه. «لا ظهر فیركب و لا ذرع فیحلب»؛ نه بتواند سوار بشود، نه بتواند تو را بدوشد؛ مراقب باید بود.

در جنگ صفین ما از آن طرف عمار را داریم كه جناب عمار یاسر دائم ـ آثار صفین را نگاه كنید ـ مشغول سخنرانی است؛ این طرف لشكر، آن طرف لشكر، با گروه‌های مختلف؛ چون آنجا واقعاً فتنه بود دیگر؛ دو گروه مسلمان در مقابل هم قرار گرفتند؛ فتنه‌ی عظیمی بود كه عده‌ای مشتبه بودند. عمار دائم مشغول روشنگری بود؛ این طرف میرفت، آن طرف میرفت، برای گروه‌های مختلف سخنرانی میكرد ـ كه اینها ضبط شده و همه در تاریخ هست ـ از آن طرف هم آن عده‌ای كه «نفر من اصحاب عبد الله بن مسعود ...» هستند، در روایت دارد كه آمدند خدمت حضرت و گفتند: «یا امیرالمؤمنین ـ یعنی قبول هم داشتند كه امیرالمؤمنین است ـ انّا قد شككنا فی هذا القتال»؛ ما شك كردیم. ما را به مرزها بفرست كه در این قتال داخل نباشیم! خوب، این كنار كشیدن، خودش همان ذرعی است كه یُحلب؛ همان ظهری است كه یُركب! گاهی سكوت كردن، كنار كشیدن، حرف نزدن، خودش كمك به فتنه است. در فتنه همه بایستی روشنگری كنند؛ همه بایستی بصیرت داشته باشند. امیدواریم ان‌شاءالله خدای متعال ما را و شما را به آنچه میگوئیم، به آنچه نیت داریم، عامل كند؛ موفق كند.

بیانات در دیدار اعضای مجلس خبرگان رهبری  ۱۳۸۸/۰۷/۰۲


پ.ن 1: استادمان امروز میگفت ، اگر الان هنوز نمیتوانی برای امامت سرباز باشی ، لا اقل سیاهی لشگرش باش!!      مولایم جمعه صبح نماز جمعه می آییم ، که بگوییم فدایی شما هستیم..... همین


پ.ن 2: هوای مشهد کرده است دلم  




طبقه بندی: دلبری برگزیده ام که مپرس، 
نگارش در تاریخ سه شنبه 11 بهمن 1390 توسط ارمیا معمر | نظرات ()

بسم الله...

بعد از تولد رضا، هر سال روزهای ولادت و شهادت امام رضا(ع) به پابوسش می رفتم.
رضا هم که بزرگ شد در همین ایام با کاروان به مشهد می رفت.
دوستش در سفری که همراه رضا بود تعریف می کرد؛ رضا یک شلوار کردی می پوشید می رفت حرم، گوشه ای می نشست و با امام رضا(ع) حرف  می زد.
عشق و ارادت او به امام رضا همیشگی بود. وقتی شهید شد در جیبش کاغذی پیدا کردند که رویش نوشته بود: 

توی این عالم هستی که همه رو به فناست

به خدا یه دل دارم اونم مال امام رضاست

و حالا این شعر روی سنگ مزارش نقش بسته است.


پ.ن 1: شاید این اولین باری بود که اینقدر خاص برای یک خاص نوشته ام...

پ.ن 2:‌ هربار که آشنایی زنگ می زند و میگوید:‌بریم مشهد..... هیچی

پ.ن3:‌ برای خاص این پست: جزاک الله خیرا ، این رضای شما هم بهانه ای شد که امشب با این همه بدی ای که در روز انجام داده ام باز هم چشم تر باشم...




طبقه بندی: با وضو وارد شوید!، 
نگارش در تاریخ دوشنبه 10 بهمن 1390 توسط ارمیا معمر | نظرات ()

بسم الله...

ببین ماجرا خیلی ساده است ، و آن هم اینکه  نباید از کنار جریانات ساده گذشت...
نباید فراموش کرد جریانات را ...
جنگ نرم ، استراتژی اش پازل است !  پازلی که دشمن اینقدر آرام قطعه هایش را کنار هم می چیند که ما متوجه تغییرات نشویم...
( شنیده اید ماجرای قورباغه ای که در ظرف آبی آرام آرام گرمش کردند؟)
و آقا اگر می گوید بصیرت،  یعنی نگاه به موضوع برای  آینده 
اگر می گویند عبرت ، یعنی نگاه موشکافانه به گذشته برای ساختن آینده نه برای ناامیدی یا ناشکری ( که می توانند حاصل عدم موفقیت یا موفقیت در گذشته باشند)



اگر قبول داریم كه جبهه‌ى دشمن براى كشور ما و انقلاب ما برنامه‌ریزى بلندمدت دارد، پس ما هم باید برنامه‌ریزى بلندمدت داشته باشیم. نمیشود قبول كرد كه جبهه‌ى دشمنان اسلام و انقلاب كه بشدت از ناحیه‌ى بیدارى اسلامى تهدید میشوند، برنامه‌ریزى بلندمدت نداشته باشند؛ این را هیچ كس نمیتواند باور كند، مگر خیلى ساده‌لوح باشیم، غافل باشیم كه این را باور كنیم. حتماً برنامه‌هاى بلندمدت دارند؛ كمااینكه همین حوادثى هم كه گاهى مى‌بینید در كشور اتفاق مى‌افتد كه دست بیگانه در آن نمایان است، چیزهاى دفعتاً به وجود آمده نیست، خلق‌الساعه نیست؛ اینها هم برنامه‌هاى میان‌مدت و بلندمدت بوده است. برنامه‌ریزى كردند، نتیجه‌ى این برنامه‌ریزى شده این. نه اینكه همان شب تصمیم گرفتند این كار را بكنند و فردا اقدام كردند؛ نه، من در همین فتنه‌ى 88 به بعضى دوستان قرائن و شواهد را نشان دادم؛ حداقل از ده سال، پانزده سال قبل از آن، برنامه‌ریزى وجود داشت. از بعد از رحلت امام برنامه‌ریزى وجود داشت؛ اثر آن برنامه‌ریزى در سال 78 ظاهر شد؛ مسائل كوى دانشگاه و آن قضایائى كه اغلب یادتان هست، بعضى هم شاید درست یادشان نباشد. قضایائى كه سال گذشته پیش آمد، یك تجدید حیاتى بود براى آن برنامه‌ریزى‌ها. البته سعى كردند با ملاحظه‌ى وقت و جوانب گوناگون، این كار را انجام دهند؛ كه خوب، بحمدللَّه شكست خوردند، باید هم شكست میخوردند. پس جبهه‌ى دشمن برنامه‌ى بلندمدت دارد. آنها مأیوس نمیشوند كه ببینند حالا امروز شكست خوردند، دست بردارند؛ نه، طراحى میكنند براى ده سال دیگر، بیست سال دیگر، چهل سال دیگر. باید آماده باشید.

بیانات در دیدار دانشجویان و جوانان استان قم‌۱۳۸۹/۰۸/۰۴




طبقه بندی: دلبری برگزیده ام که مپرس، 
نگارش در تاریخ جمعه 30 دی 1390 توسط ارمیا معمر | نظرات ()


بسم الله...

ابراهیم ، ابراهیم ..حسین                                         حسین جان بگوشی؟

حاجی بفرمایید در خدمتم...

مومن! مگه نگفتی حاجی شما برید خیالتون راحت ، داری چیکار میکنی؟ آتیش رو سر بچه های خودی؟

حاجی چی شده مگه؟

مومن بچه ها رو دارن میزنند دوباره ... گرا رو اشتباه گرفتی اخوی

حاجی جان آخه اینجا همه چی عجیب شده؟

حسین جان ، گوش بده به حرفم اخوی.. خون شهدا براش رفته اونجا که دارید می زنید..

تغییر گرا بده مومن ! 180 درجه تغییر گرا بده

ای کاش این مکالمه بی سیم هم این روزها ثبت میشد در واحد مخابرات سپاه ! حاج و همت و سردار علایی!

سردار ما منتظریم تا برگردی...





طبقه بندی: محیط شیمایی ، با ماسک وارد شوید!، 
نگارش در تاریخ جمعه 30 دی 1390 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نوا
پیوند ها
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :